تبليغاتX
حرف های ناگفته...
با تو همه رنگ های این سرزمین را آشنا می بینم.

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده،پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست...

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار


خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک _ که می خندد به ناز _

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب


ای دل من گرچه _ در این روزگار _

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت _ از آن می که می باید _ تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار


گر نکویی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 توسط طاهره

این بار دوستم فرشته یه مطلب نوشته قشنگ بود گذاشتمش :


نمی توانم...

باور نمی کنم...

تو باور کن...

باور کن نمی توانم...

نمی توانم لحظات بی تو بودن را، بی تو سر کردن را، بی تو دم زدن را، بی تو رفتن، بی تو آمدن، بی تو خندیدن، بی تو گریستن، بی تو چای خوردن را.... نمی توانم باور کنم...

چای!!! یادت هست؟؟؟ با آن نبات... مرد برایمان چای آورد... تو برایم چای ریختی... راستی نبات را تو داخلش انداختی یا من گذاشتم؟ یادم نمی آید... اصلا چه فرقی می کند؟؟؟ من یا تو!!! می گویم : من, تو

حالا نمی توانم... نمی شود... باور نمی کنم...

بی تو هرگز چای نخواهم نوشید .... حتی اگر ....

آه روزگار... تمام لحظاتم را در کنار تو نقاشی کرده بودم... زیبا بودند... رنگی بودند... بعد از تو نقاشی ها را چه کنم؟؟؟ آخر میدانی کسی نمی تواند قیمتش را بپردازد... خیلی گران است... من شاهکار کشیده ام... اگر تمام ثروت ها را جمع کنند گوشه ای از نقاشی را هم نمی توانند بخرند چه رسد به تمام آن... تنها تو ثروت خرید آنها را داشتی...

بعد تو دل نخواهم بست... نقش نخواهم کشید...طرح نخواهم ریخت... بعد تو.......بعد تویی هم هست؟؟؟

آری هست اما.... بعد تو... زندگی نخواهد خندید...

این بار را به خاطر من با زندگی بجنگ... مرو... مغلوبش کن...مرو...این بار را... فقط همین این بار را...




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 توسط طاهره

ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما

ای در شکسته جام ما ای بر دریده دام ما

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما

جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما

آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما

پا وا مکش از کار ما بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل

وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 توسط طاهره

نمی دانم از او چه بگویم ؟ چگونه بگویم؟

خواستم از «بوسوئه» تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه، که روزی در مجلسی با حضور لویی، از «مریم» سخن می گفت.

گفت: هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده اند

.هزارو  هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب، ارزش های مریم را بیان کرده اند.

هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان، در ستایش مریم همه ی ذوق و قدرت خلاقانه شان را به کار گرفته اند.

هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان، چهره نگاران، پیکره سازان بشر، درنشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند.

اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول این قرن های بسیار، به اندازه ی این یک کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را بازگویند که :

«مریم مادر عیسی است.»

و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم، باز درماندم:

خواستم بگویم؛ فاطمه دختر خدیجه بزرگ است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که؛ فاطمه دختر محمد(ص) است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که؛ فاطمه همسر علی (ع) است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که؛ فاطمه مادر حسنین (ع) است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که؛ فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این ها همه هست و اینهمه فاطمه نیست....                                 

                                                  فاطمه، فاطمه است...


نوشته شده در تاريخ جمعه 22 اردیبهشت1391 توسط طاهره





نوشته شده در تاريخ جمعه 22 اردیبهشت1391 توسط طاهره

  

این اسامی ها وشهر مستعارند

تو شهر بازی شیراز نشسته بودم واسه خودم با محمد و محمدرضا و محسن .

یهو یه دختر کوچولو خوشگل اومد پیشم بهم گفت : آقا…آقا..تو رو خدا یه لواشک ازم بخر!!

نگاش کردم …چشماشو دوس داشتم…دوباره گفت آقا..اگه ۴ تا بخری تخفیف هم بهت میدم…

 

بهش گفتم اسمت چیه…؟


-فاطمه…بخر دیگه…!


-کلاس چندمی فاطمه…؟


-میرم چهارم…اگه نمی خری برم..


-می خرم ازت صبر کن دوستامم بیان همشو ازت میخریم مامان و بابات کجان فاطمه؟؟


-بابام مرده…مامانمم مریضه…من و داداشم لواشک می فروشیم


(دوستام همه رسیدند همه ازش لواشک خریدند خیلی خوشحال شده بود…می خندید…از یه طرف دلم سوخت

که ما کجاییم و این کجا…از یه طرف هم خوشحال بودم که امشب با دوستام تونستیم دلشو شاد کنیم)


-فاطمه میذاری ازت یه عکس بگیرم؟


-باشه فقط ۳ تا !


-باشه…


-اگه ۵۰۰ تومن بدی مقنعمو هم بر میدارم


- فاطمههههههههههههههههه…دیگه این حرف و نزن! خیلی ناراحت شدم ازت!


سریع کوله پشتیشو برداشت و رفت…وقتی داشت می رفت.نگاش می کردم …نه به الانش…نه به ظاهرش

…به آینده ایی که در انتظار این دختره نگاه میکردم…و ما باید فقط نگاه کنیم…فقط نگاه…فقط نگاه…


از وبلاگ زیبای دلنوشته های عاشقانه

http://www.mehdi367.blogfa.com/


نوشته شده در تاريخ جمعه 22 اردیبهشت1391 توسط طاهره
دهقان فداکار! این قدر به خود نناز!!!

تو در روزگاری بزرگ شدی که مردی برهنه شد تا زنان و کودکان زنده بمانند...

ولی من در روزگاری نفس می کشم که زنی برهنه می شود تا کودکی از گرسنگی نمیرد...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 توسط طاهره
جدیدا دوستای من خیلی اکتیو شدن !!! این بار دوست عزیزم که شما با اسمyou می شناسیدش یه مطلب گذاشته که خواسته به عنوان یه پست بذارم تا شما نظرتونو صادقانه راجع بش بگید:


اگر دو نفر لبه پرتگاهی باشند کدومشون رو نجات میدی !؟

اونی که خیلی دوستش داری ؟

یا اونی که خیلی دوست داره؟


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 توسط طاهره
دوستم لیلا، مطلب زیبایی نوشته که شاید وصف الحال خیلی از ماها باشه... مایی که خودمونو گم کردیم.... بخونید و لطفا نظرتونو راجع بش بگید....

من...!!! چیست؟؟؟ ضمیر اول شخص؟؟؟

این روزها منم را گم کرده ام... می گویند«اپگو».

گمش کرده ام، اگر جایی دیدینش سلامم را برسانید. بگویید مدت هاست به دنبالش می گردم.

خودم را در شخصی پیدا کردم، حال... او از من می گریزد... همه از من می گریزند...ولی... من که «منی» ندارم.. پس همه از چه در من بی من می گریزند؟؟؟

پاسخی ندارم.......................

شاید هم نمی گریزم، شاید مثل دیواری هستم که نسبت به آن بی تفاوت اند.

ولی.................. من که دیوار نیستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باز گفتم من؟؟؟ نمی دانم به جایش چه بگویم... شاید...«من بی من......»


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 توسط طاهره
حافظ: اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

امیر نظام گروسی: اگر آن کرد گروسی به دست آرد دل ما را

بدو بخشم تن و جان و سر و پا را

جوانمردی به آن باشد که ملک خویشتن بخشی

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

محمود انوشه: اگر آن مه رخ تهران به دست آرد دل ما را

به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را

تن و جان و سر و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن مه لقای ما که شور افکنده دنیا را 

 

خب یه نظر سنجی: به نظر شما کدام شاعر عشق خود نسبت به معشوق را زیباتر سروده است؟؟؟


نوشته شده در تاريخ جمعه 15 اردیبهشت1391 توسط طاهره

کسی بی خبر آمد، مرا دست خودم داد

کسی مثل خودم غم، کسی مثل خودم شاد

کسی مثل پرستو، در اندیشه پرواز

کسی بسته و آزاد، اسیر قفسی باز

کسی خنده، کسی غم، کسی شادی و ماتم

کسی ساده، کسی صاف، کسی درهم و برهم

کسی پر ز ترانه، کسی مثل خودم لال

کسی سرخ و رسیده، کسی سبز و کسی کال

کسی مثل تو ای دوست، مرا یک شبه رویاند

کسی مرثیه آورد برای دل من خواند

من از خواب پریدم شدم یک غزل زرد

و یک شاعر غمگین مرا زمزمه میکرد

                                                          دکتر محمود انوشه


نوشته شده در تاريخ جمعه 15 اردیبهشت1391 توسط طاهره
گاهی وقتا اون قدر درگیر کارا و خواسته های خودمون میشیم که بعضی چیزا یادمون میره...

گاهی این قدر خودخواه میشیم ، مغرور میشیم، خودبین میشیم که ....

گاهی وقتا یه آینه میذاریم جلوی خودمون و فقط و فقط خودمونو می بینیم...

گاهی وقتا انگار جز منی نیست، انگار...

یادمون رفته ... یادمون رفته ... یادمون رفته...

گذشت ، فراموشمون شده...  

خسته نشدیم از این همه خودبینی؟؟؟ خودخواهی؟؟؟ من؟؟؟ از این من خسته نشدیم؟؟؟

روزگارا....... حرف هایم ناگفتنی است..... ناگفته ها را دریابیم....

افسوس...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 توسط طاهره
فریاد استعمار

 

وه که چه زمینه آماده ای برای استعمار که فریاد بکشد :

- آزاد شو .

- از چی ؟

- دیگر « از چی » ندارد ؛ داری خفه می شوی ، هیچ چیز نداری ، محرومی ، آزاد شو ! از همه چیز آزاد شو !

آنکه در زیر سنگین ترین بارها خفته است و دارد خفه می شود ، فقط به نفس آزاد شدن و برخواستن از زیر آوار خفقان و فشار می اندیشد ، نه به چگونه آزاد شدن ، چگونه برخواستن !

زن آزاد می شود اما نه با کتاب و دانش و ایجاد فرهنگ و روشن بینی و بالا رفتن سطح شعور و سطح احساس و سطح جهان بینی ، بلکه با قیچی !

قیچی شدن چادر !

زن یک باره روشنفکر می شود !

«زن ، حیوانی که خرید می کند » ! تعریف جامع و مانعی که ارسطو از انسان می کند - «انسان ، حیوان ناطق » است - در زن ، تبدیل می شود به « انسان ، حیوانی که خرید می کند ».

یکی از همین مجلات مخصوص زن شرقی ، نوشته بود که در تهران از سال ۱۳۳۵ تا ۴۵ ، مصرف لوازم آرایش ۵۰۰ برابر شده است و موسسات زیبایی ۵۰۰ برابر.

۵۰۰ برابر رقم بسیار سنگینی است معجزه است ! ، در طول تاریخ بشر سابقه ندارد.

البته در سال ۴۵ ، اگر همین نسبت تصاعدی را تا امسال حساب کنیم.... من که عقلم قد نمی دهد.

در جامعه ، هر مصرفی ، مصرف هایی را تداعی می کند ، مثلا همین که قبایم عوض شد و کت و شلوار جایش را گرفت ، گیوه ام نیز فرق می کند و کفش می شودو......

برای عوض کردن مصرف باید عقیده ، تیپ ، سلیقه و سنت تاریخ و جامعه را نابود کرد ؛ این است که سرمایه داری برای دستمالی ، قیصریه را آتش می زند.

اکنون که باید تغییر پیدا کند و متفکرین و آگاهان جامعه ، ناشی و بی خبرند پس چه بهتر که من - سرمایه دار - دست به کار شوم و قالب هایم را آماده کنم تا همین که زن از قالب های سنتی اش در آمد ، قالب های خود بر سرش زنم و به شکلیش در آورم که می خواهم ، و آنگاه او را - به جای خودم - مامور در هم ریختن جامعه خودش کنم. به اصطلاح مشهور فرانکو :« ستون پنجم » نیروی خارجی ، در داخل !

« دکتر علی شریعتی »

(زن ، ص ۱۰۹ و ۱۱۰ )


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 توسط طاهره

 آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند
 فریادشان تموج شط حیات بود
 چون آذرخش در سخن خویش
زیستند
مرغان پر گشوده ی طوفان که روز مرگ
دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند
 می گفتی ای عزیز ! سترون شده ست خاک
اینک ببین برابر چشم تو چیستند
 هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
باز آخرین شقایق این باغ نیستند

                                                                    شفیعی کدکنی
 
 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 توسط طاهره
امروز سر چهار راه كـتـك بـدي از يـك دختـر بچـه هفـت سـالـه خـوردم! پشت چراغ قرمز تو ماشين داشتم با تلفن حرف مي زدم و براي طرفم شاخ و شونه مي كشيدم كه نابودت مي كنم! به زمين و زمان مي كوبمت تا بفهمي با كي در افتادي! زور نديدي كه اين جوري پول مردم رو بالا مي كشي و... خلاصه فرياد مي زدم.
دختر بچه اي يك دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ماشين نمي رسيد، هي مي پريد بالا و مي گفت آقا گل! آقا اين گل رو بگيريد... منم در كمال قدرت و صلابت و در عين حال عصبانيت داشتم داد مي زدم و هي هيچي نمي گفتم به اين بچه مزاحم! اما دخترك سمج اين قدر بالاو پايين پريد كه ديگه كاسه صبرم لبريز شد و سرمو آوردم از پنجره بيرون و با فرياد گفتم: بچه برو پي كارت! من گل نمي خرم! چرا اين قدر پر رويي! شماها كي مي خواين ياد بگيرين مزاحم ديگران نشين و... دخترك ترسيد... كمي عقب رفت! رنگش پريده بود! وقتي چشمهايش را ديدم، ناخودآگاه ساكت شدم! نفهميدم چرا يك دفعه زبونم بند آمد! البته جواب اين سوال را چند ثانيه بعد فهميدم! ساكت كه شدم و دست از قدرت نمايي كه برداشتم ، آمد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمي فروشم! آدامس مي فروشم! دوستم كه اونور خيابونه گل مي فروشه! اين گل رو براي شما ازش گرفتم كه اين قدر ناراحت نباشين! اگه عصباني بشين قلبتون درد مي گيره و مثل باباي من مي برنتون بيمارستان، دخترتون گناه داره...
ديگر نمي شنيدم! خدايا! چه كردي با من! اين فرشته چه مي گويد؟ حالا علت سكوت را فهميده بودم! كشيده اي كه دخترك با نگاه مهربانش بهم زده بود، توان بيان را ازمن گرفته بود!
تا آمدم چيزي بگويم، فرشته كوچولو، بي ادعا و سبكبال ازمن دور شد! حتي بهم آدامس هم نفروخت! هنوز
رد سيلي پر قدرتي كه بهم زد روي قلبمه!

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 اردیبهشت1391 توسط طاهره
    

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ