بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده،پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک _ که می خندد به ناز _
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه _ در این روزگار _
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت _ از آن می که می باید _ تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
این بار دوستم فرشته یه مطلب نوشته قشنگ بود گذاشتمش :
نمی توانم...
باور نمی کنم...
تو باور کن...
باور کن نمی توانم...
نمی توانم لحظات بی تو بودن را، بی تو سر کردن را، بی تو دم زدن را، بی تو رفتن، بی تو آمدن، بی تو خندیدن، بی تو گریستن، بی تو چای خوردن را.... نمی توانم باور کنم...
چای!!! یادت هست؟؟؟ با آن نبات... مرد برایمان چای آورد... تو برایم چای ریختی... راستی نبات را تو داخلش انداختی یا من گذاشتم؟ یادم نمی آید... اصلا چه فرقی می کند؟؟؟ من یا تو!!! می گویم : من, تو
حالا نمی توانم... نمی شود... باور نمی کنم...
بی تو هرگز چای نخواهم نوشید .... حتی اگر ....
آه روزگار... تمام لحظاتم را در کنار تو نقاشی کرده بودم... زیبا بودند... رنگی بودند... بعد از تو نقاشی ها را چه کنم؟؟؟ آخر میدانی کسی نمی تواند قیمتش را بپردازد... خیلی گران است... من شاهکار کشیده ام... اگر تمام ثروت ها را جمع کنند گوشه ای از نقاشی را هم نمی توانند بخرند چه رسد به تمام آن... تنها تو ثروت خرید آنها را داشتی...
بعد تو دل نخواهم بست... نقش نخواهم کشید...طرح نخواهم ریخت... بعد تو.......بعد تویی هم هست؟؟؟
آری هست اما.... بعد تو... زندگی نخواهد خندید...
این بار را به خاطر من با زندگی بجنگ... مرو... مغلوبش کن...مرو...این بار را... فقط همین این بار را...
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما
ای در شکسته جام ما ای بر دریده دام ما
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وا مکش از کار ما بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما
نمی دانم از او چه بگویم ؟ چگونه بگویم؟
خواستم از «بوسوئه» تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه، که روزی در مجلسی با حضور لویی، از «مریم» سخن می گفت.
گفت: هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده اند
.هزارو هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب، ارزش های مریم را بیان کرده اند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان، در ستایش مریم همه ی ذوق و قدرت خلاقانه شان را به کار گرفته اند.
هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان، چهره نگاران، پیکره سازان بشر، درنشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند.
اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول این قرن های بسیار، به اندازه ی این یک کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را بازگویند که :
«مریم مادر عیسی است.»
و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم، باز درماندم:
خواستم بگویم؛ فاطمه دختر خدیجه بزرگ است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که؛ فاطمه دختر محمد(ص) است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که؛ فاطمه همسر علی (ع) است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که؛ فاطمه مادر حسنین (ع) است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که؛ فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این ها همه هست و اینهمه فاطمه نیست....
فاطمه، فاطمه است...

این اسامی ها وشهر مستعارند
تو شهر بازی شیراز نشسته بودم واسه خودم با محمد و محمدرضا و محسن .
یهو یه دختر کوچولو خوشگل اومد پیشم بهم گفت : آقا…آقا..تو رو خدا یه لواشک ازم بخر!!
نگاش کردم …چشماشو دوس داشتم…دوباره گفت آقا..اگه ۴ تا بخری تخفیف هم بهت میدم…
بهش گفتم اسمت چیه…؟
-فاطمه…بخر دیگه…!
-کلاس چندمی فاطمه…؟
-میرم چهارم…اگه نمی خری برم..
-می خرم ازت صبر کن دوستامم بیان همشو ازت میخریم مامان و بابات کجان فاطمه؟؟
-بابام مرده…مامانمم مریضه…من و داداشم لواشک می فروشیم
(دوستام همه رسیدند همه ازش لواشک خریدند خیلی خوشحال شده بود…می خندید…از یه طرف دلم سوخت
که ما کجاییم و این کجا…از یه طرف هم خوشحال بودم که امشب با دوستام تونستیم دلشو شاد کنیم)
-فاطمه میذاری ازت یه عکس بگیرم؟
-باشه فقط ۳ تا !
-باشه…
-اگه ۵۰۰ تومن بدی مقنعمو هم بر میدارم
- فاطمههههههههههههههههه…دیگه این حرف و نزن! خیلی ناراحت شدم ازت!
سریع کوله پشتیشو برداشت و رفت…وقتی داشت می رفت.نگاش می کردم …نه به الانش…نه به ظاهرش
…به آینده ایی که در انتظار این دختره نگاه میکردم…و ما باید فقط نگاه کنیم…فقط نگاه…فقط نگاه…
از وبلاگ زیبای دلنوشته های عاشقانه
http://www.mehdi367.blogfa.com/
تو در روزگاری بزرگ شدی که مردی برهنه شد تا زنان و کودکان زنده بمانند...
ولی من در روزگاری نفس می کشم که زنی برهنه می شود تا کودکی از گرسنگی نمیرد...
اگر دو نفر لبه پرتگاهی باشند کدومشون رو نجات میدی !؟
اونی که خیلی دوستش داری ؟
یا اونی که خیلی دوست داره؟
من...!!! چیست؟؟؟ ضمیر اول شخص؟؟؟
این روزها منم را گم کرده ام... می گویند«اپگو».
گمش کرده ام، اگر جایی دیدینش سلامم را برسانید. بگویید مدت هاست به دنبالش می گردم.
خودم را در شخصی پیدا کردم، حال... او از من می گریزد... همه از من می گریزند...ولی... من که «منی» ندارم.. پس همه از چه در من بی من می گریزند؟؟؟
پاسخی ندارم.......................
شاید هم نمی گریزم، شاید مثل دیواری هستم که نسبت به آن بی تفاوت اند.
ولی.................. من که دیوار نیستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!
باز گفتم من؟؟؟ نمی دانم به جایش چه بگویم... شاید...«من بی من......»
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
امیر نظام گروسی: اگر آن کرد گروسی به دست آرد دل ما را
بدو بخشم تن و جان و سر و پا را
جوانمردی به آن باشد که ملک خویشتن بخشی
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
محمود انوشه: اگر آن مه رخ تهران به دست آرد دل ما را
به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را
تن و جان و سر و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن مه لقای ما که شور افکنده دنیا را
خب یه نظر سنجی: به نظر شما کدام شاعر عشق خود نسبت به معشوق را زیباتر سروده است؟؟؟
کسی بی خبر آمد، مرا دست خودم داد
کسی مثل خودم غم، کسی مثل خودم شاد
کسی مثل پرستو، در اندیشه پرواز
کسی بسته و آزاد، اسیر قفسی باز
کسی خنده، کسی غم، کسی شادی و ماتم
کسی ساده، کسی صاف، کسی درهم و برهم
کسی پر ز ترانه، کسی مثل خودم لال
کسی سرخ و رسیده، کسی سبز و کسی کال
کسی مثل تو ای دوست، مرا یک شبه رویاند
کسی مرثیه آورد برای دل من خواند
من از خواب پریدم شدم یک غزل زرد
و یک شاعر غمگین مرا زمزمه میکرد
دکتر محمود انوشه
گاهی این قدر خودخواه میشیم ، مغرور میشیم، خودبین میشیم که ....
گاهی وقتا یه آینه میذاریم جلوی خودمون و فقط و فقط خودمونو می بینیم...
گاهی وقتا انگار جز منی نیست، انگار...
یادمون رفته ... یادمون رفته ... یادمون رفته...
گذشت ، فراموشمون شده...
خسته نشدیم از این همه خودبینی؟؟؟ خودخواهی؟؟؟ من؟؟؟ از این من خسته نشدیم؟؟؟
روزگارا....... حرف هایم ناگفتنی است..... ناگفته ها را دریابیم....
افسوس...
| فریاد استعمار | |||
|
|
آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند
فریادشان تموج شط حیات بود
چون آذرخش در سخن خویش
زیستند
مرغان پر گشوده ی طوفان که روز مرگ
دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند
می گفتی ای عزیز ! سترون شده ست خاک
اینک ببین برابر چشم تو چیستند
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
باز آخرین شقایق این باغ نیستند
شفیعی کدکنی
دختر بچه اي يك دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ماشين نمي رسيد، هي مي پريد بالا و مي گفت آقا گل! آقا اين گل رو بگيريد... منم در كمال قدرت و صلابت و در عين حال عصبانيت داشتم داد مي زدم و هي هيچي نمي گفتم به اين بچه مزاحم! اما دخترك سمج اين قدر بالاو پايين پريد كه ديگه كاسه صبرم لبريز شد و سرمو آوردم از پنجره بيرون و با فرياد گفتم: بچه برو پي كارت! من گل نمي خرم! چرا اين قدر پر رويي! شماها كي مي خواين ياد بگيرين مزاحم ديگران نشين و... دخترك ترسيد... كمي عقب رفت! رنگش پريده بود! وقتي چشمهايش را ديدم، ناخودآگاه ساكت شدم! نفهميدم چرا يك دفعه زبونم بند آمد! البته جواب اين سوال را چند ثانيه بعد فهميدم! ساكت كه شدم و دست از قدرت نمايي كه برداشتم ، آمد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمي فروشم! آدامس مي فروشم! دوستم كه اونور خيابونه گل مي فروشه! اين گل رو براي شما ازش گرفتم كه اين قدر ناراحت نباشين! اگه عصباني بشين قلبتون درد مي گيره و مثل باباي من مي برنتون بيمارستان، دخترتون گناه داره...
ديگر نمي شنيدم! خدايا! چه كردي با من! اين فرشته چه مي گويد؟ حالا علت سكوت را فهميده بودم! كشيده اي كه دخترك با نگاه مهربانش بهم زده بود، توان بيان را ازمن گرفته بود!
تا آمدم چيزي بگويم، فرشته كوچولو، بي ادعا و سبكبال ازمن دور شد! حتي بهم آدامس هم نفروخت! هنوز
رد سيلي پر قدرتي كه بهم زد روي قلبمه!


